يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم كار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت : كين آشوب چيست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زان كه مي گفتي ني ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودي كه بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
یه توضیح کوچولو : این هم از شرح وبلاگ !!!
مهرورزان زمان هاي كهن ،
هرگز از خويشتن نگفتند سخن
كه در آنجا كه تويي
برنيايد دگر آواز از من
ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد ،
هرچه ميل دل دوست بسپاريم به جان ،
هر چه جز ميل دل دوست بسپاريم به باد .
آه !
باز اين دل سرگشته ي من ، ياد آن قصه شيرين افتاد .
بيستون بود و تمناي دو دوست ،
آزمون بود و تماشاي دو عشق ،
در زماني كه چو كبك خنده مي زد شيرين ،
تيشه مي زد فرهاد .
نتوان گفت به جان بازي فرهاد افسوس
نتوان كرد به بي دردي شيرين فرياد .
كار شيرين به جهان شور بر انگيختن است ، عشق در جان كسي ريختن است .
كار فرهاد ،
بر آوردن ميل دل دوست ،
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن ،
خواه با كوه در افتادن است .
رمز شيريني اين قصه كجاست ؟
كه نه تنها شيرين بي نهايت زيباست ،
آنكه آموخت به ما درس محبت مي خواست ،
جان چراغاني كني از عشق كسي
به اميدش ببري رنج بسي
تب و تابي بودت هر نفسي
به وصالي برسي يا نرسي
سينه بي عشق مباد !!!
استاد فريدون مشيري
یه توضیح کوچولو: همچنان دوست دارم !
تو به من خنديدي و
نمي دانستي من ، با چه دلهره اي از باغچه همسايه
سيب را دزديدم .
باغبان از پي من تند دويد ،
سيب را دست تو ديد ، غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ،
تو رفتي و هنوز ، سالهاست در گوش من آرام آرام
رفتن گام تو تكرار كنان ، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم ، كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت .
«صادق چوبك»
براي روز ميلاد تن من نمي خام پيرهن شاد بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو به فكر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من كه با من زنده هستي
كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من
نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلاي سرخ و آبي برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت برايم اشك خوشحالي بياري
بذار از داغي دستاي تنهام بگيره حُرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام ببيني آتش و خاكستر من
تو اي تنها نياز زنده موندن بكش دست نوازش بر سر من
به تن كن پيرهني رنگ محبت اگر خواستي بيايي ديدن من
كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من
نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من
يه توضيح كوچولو : ازت هيچي نمي خوام . فقط دوستم داشته باش !!!
یه توضیح کوچولو : پنج روز دیگه تولدمه
مي خوامت !
اين خلاصه تموم شعرهاي عاشقونه دنياست .
تو اين زمينه سلف سرويس ،
مجال اين نيست برم تو عالم هپروت
چشاتو به فانوساي يه بندر دور افتاده تشبيه كنم
كه بي قرار برگشتن ماهيگيراشه ،
يا مثلا بگم كه دستات ، مثل كلبه امنيه تو دل يه چنگل انبوه ،
براي زندوني فراري .
تو اين روزگار ، اگه فرصت شنيدن جواب سلامتو داشته باشي
بايد كلاتو بندازي هوا
ديگه چه برسه به ردو بدل كردن دل و قلوه
كه اين روزا كالاي ممنوعن .
بذار در گوشت بگم :
مي خوامت !
اين خلاصه تمام جرم هاي عاشقونه دنياست .
« يغما گلرويي »
یه نکته کوچولو :دیگه چه جوری بگم دوست دارم ؟!
چه خوبه با تو بودن ، چه سخته رفتن تو ، اي كاش مي شد تا ابد باهات باشم ، باهات حرف بزنم ، بخندم ، گريه كنم ، دركت كنم .
اي كاش مي شد اين فاصله هاي جاده اي رو مثل فاصله ي دل هامون از بين ببريم .
براي اين كار ذهن و قلبم رو بسيج مي كنم تا در اختيار تو باشند و در كنار ت زندگي كنند ، اين بزرگترين آرزوي منه . . .
وقتي مي بينمت تمام غم هام ، دل تنگي هام ، مشكلات كوچك و بزرگم رو از ياد مي برم و اين به خاطر انرژي هاي مثبتي اند كه از سمت تو ساطع ميشه . . .
در خلاصه ي اين زمزمه هاي كوچك شخصي مي خوام بگم :
با تو انسانم و با تو احساس تكامل مي كنم .
يه توضيح كوچولو : هر بند اين نوشته هيچ ربطي به به بند هاي ديگه نداره !!!
در مقابل نگاه هاي بي ميلت ، لبخند هاي رنگ باخته ات ، دستان سردت ، در مقابل حرف هاي دل تنگ كننده ات صبور مي مانم . . .
در مقابل دلتنگي هايي كه هر روز فزون تر مي گردند ، قلبي كه هر روز بي قرار تر مي تپد ، سينه اي كه خسته از درد هاست ، قامتي كه به اجبار ايستاده مانده و خوني كه بي هدف در رگ ها آمد و شد مي كند صبور مي مانم . . .
در مقابل جنوني كه در تمام وجودم ريشه دوانده ، عشقي كه عاشقانه سايه افكنده،صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
نمي دانم چه خواهي كرد ؟
روزي كه در يابي در جاي جاي اين شهر ، بر تن ديوار های سنگی و گلی ، بر تن آسفالت های تفته و ترک خورده ، بر زمين وآسمان رد پاي نگاه هاي خسته ام در جستجوي تو سنگيني مي كند .
نمي دانم چه خواهي كرد ؟ روزي كه در يابي روزگاراني نفست گران ترين نفس ها بوده است ، نفس گير و نفس ده كه با نفست هم نفس بوده ام و بي نفست تنها و تنها ، نفس !
نمي دانم چه خواهي كرد ؟ روزي كه بداني برايم از هر كس و هر چيز با ارزش تر بوده اي ، روزي كه بداني در نبودنت چه عاجزانه سوخته ام ، در حسرتت چه ملتمسانه شكسته ام و در انتظارت چه آرزومندانه تصوير عشق را رنگ زده ام .
امروز زيباترين تصوير قلب من ، تصوير توست ، زيبا ترين رنگ آبرنگم رنگ چشمان توست ، زيبا ترين صدا ،صداي توست و بهترين لحظه ها ، لحظه ي با تو بودن است .
و دوباره از پس گذشت روزها و ماه ها ، روزي آمد فرخنده ، دلنشين ، دلپذير . . .
نگو كه نمي داني از روز تولدت سخن مي گويم ! ! مگر مي شود اين روز از راه برسد و از آن سخن نگفت ؟ مگر ممكن است روز تولدت فراموش شود ؟ نه امكان ندارد . . .
روزي كه تو به ديدار دنيا مي آيي ، پرنده ها زيبا تر مي خوانند ، درختان سبز تر از هميشه اند ، عطر خوش باورنكردني در هوا پخش است و قلب زمين و آسمان براي ديدنت مي تپد . . . من هم انگار عاشق تر مي شوم .
در روز تولدت انگار اتفاق تازه اي روي زمين مي افتد ، گويي همه ، از مدت ها پيش چشم به راه آمدنت بوده اند .
و من نيز . . .
تولدت مبارك اي اتفاق ساده ، اما عميق 
يه نكته كوچولو : تا كي به تمناي وصال تو يگانه؟ اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آمد شب هجران تو يا نه؟ اي تير غمت را دل عاشق نشانه
يه نكته كوچولو : خبرت است كه از خوبي خود بي خبري ؟
به خدا خوب تر از خوب تري . . .
شيدايي ما به صبوري تو پيوند نمي خورد، همچون موجي كه به صخره اي رسد خرد مي شود و زير پاهايت فرو مي ريزد .
در ميان ديدگانت هراسان گمشده ي خود را جست جو مي كردم ، افسوس كه تاريك بود ،تاريك ؛ حتي از سوسوي چراغي كه پيش از اين كنج چشمخانه ات مي سوخت خبري نبود. عشق در سياهي چشمان تو گم شده بود و پرسه زدن هاي ما در عطش تابستان بيش از سوختن ديوانه وار بال هايمان در آتش جنون نبود .
عطش عشق ، هرچه بود عشق بود ، خالق آن همه شيدايي و رنگ پريدگي ، خستگي و درماندگي ، خالق آن همه رسوايي !
اولين بار كه به قمار خانه عشق آمديم ، دست آموزي بيش نبوديم كه استادمان شدي .
آهي در بساط نبود ، جز جاني كه بي سبب جا مانده بود و قلب دست نخورده ي عواطف سوزان بي جهت مي تپيد .قبول كردي كه همين ناقابل ها را به ميان بگذاريم !
و بازي شروع شد ! استادي تو و دست آموزي ما ؛ چندي نكشيد كه ما هم در دل باختن و جان دادن خبره ي قمار خانه شديم !
پا پيش گذاشتيم و سرمايه به ميان ، عشق را قمار كرديم ! عاشقانه برديم عشق را در چشمان تو گم كرديم ، قافل از اينكه آن روز كه به قمار خانه آمديم پيش پايمان عشق را باخته بودي و تو به دنبال او بودي و من به دنبال هيچ بودم .
و من دلباخته براي روشن كردن چراغ خاموش ديدگانت پا پيش مي گذارم .اين بار در قمار خانه خاطرتمان مي نشينيم ؛ مي پذيري كه استادت شوم و اين بار تمام وجودم را ، جواني ام را به ميان مي گذارم وهمه ي وجودم را مي بازم تا تو به شوق بردن د قماردوباره عاشق شوي . . . !